تبليغاتX
خلوت یک مسافر

خلوت یک مسافر

روزي كه تصميم گرفتم وبلاگ درست كنم تصور مي كردم جاييو پيدا كردم كه مي تونم حرفهاي دلمو توش بزنم اما خيلي زود فهميدم اينجا هم نمي تونم حرف بزنم.افرادي مثل من كه نمي تونند براي كسي دردودل كنند همون بهتر كه تو خودشون فرو برند و مهر سكوت بر لبانشون بزنند. ديگه حوصله ي آپديت كردنو ندارم. شايد حالم بهتر شد و برگشتم شايدم براي هميشه از اين دنياي مجازي خداحافظي كردم همون طور كه با  دنياي حقيقي خيلي ها وداع كردم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 خرداد1385ساعت   توسط مسافر  | 

باید

                              

بايد که ترسيد

 

ز دلهای شکسته

 

که پر سوزند و پر گداز

 

سراچه اشکند و آه

 

پای نبايد گذاشت

 

بر دلهای شکسته

 

.

 

 

                                                     

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 خرداد1385ساعت   توسط مسافر  | 

کاش...

 

......

كاش دلتنگ شقايق ها شويم

به نگاه سرخ شان عادت كنيم

كاش شب وقتي كه تنها مي شويم

با خداي ياس ها خلوت كنيم

 كاش گاهي در مسير زندگي

باري از دوش نگاهي كم كنيم

فاصله هاي ميان خويش را

با خطوط دوستي مبهم كنيم

كاش با چشمانمان عهدي كنيم

وقتي از اينجا به دريا مي رويم

 جاي بازي با صداي موج ها

درد هاي آبيش را بشنويم

كاش مثل آب مثل چشمه سار

گونه نيلوفري را تر كنيم

ما همه روزي از اينجا مي رويم

كاش اين پرواز را باور كنيم

كاش با حرفي كه چندان سبز نيست

قلب هاي نقره اي را نشكنيم

كاش هر شب با دو جرعه نور ماه

چشم هاي خفته را رنگي زنيم

كاش بين ساكنان شهر عشق

رد پاي خويش را پيدا كنيم

 كاش با الهام از وجدان خويش

يك گره از كار دل ها واكنيم

كاش رسم دوستي را ساده تر

مهربان تر آسماني تر كنيم

كاش در نقاشي ديدارمان

شوق ها را ارغواني تر كنيم

كاش اشكي قلب مان را بشكند

با نگاه خسته اي ويران شويم

كاش وقتي شاپرك ها تشنه اند

ما به جاي ابر ها گريان شويم

كاش وقتي آرزويي مي كنيم

 از دل شفاف مان هم رد شود

مرغ امين هم از آنجا بگذرد

 حرفهاي قلبمان را بشنود

......

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت   توسط مسافر  | 

سوختن

 

آنکه دائم هوس سوختن ما می کرد

کاش می آمد و از دور تماشا می کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 اردیبهشت1385ساعت   توسط مسافر  | 

دلتنگ

دلتنگ
+ نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1385ساعت   توسط مسافر  | 

 

اکنون چنان از آدم پُرم

 

که چیزی  برای گفتن ندارم،

 

بی قراری روح مرا شاید،

 

درمان دیگری باید.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت   توسط مسافر  | 

زندگی

 

زندگی يک آرزوی دور نيست؛ زندگی يک جست و جوی کور نيست

 

زيستن در پيله پروانه چيست؟زندگی کن ؛ زندگی افسانه نيست

 

گوش کن ! دريا صدايت ميزند؛ هرچه ناپيدا صدايت ميزند

 

جنگل خاموش ميداند تو را؛ با صدايی سبز ميخواند تو را

 

زير باران آتشی در جان توست؛ قمری تنها پی دستان توست

 

پيله پروانه از دنيا جداست؛ زندگی يک مقصد بی انتهاست

 

هيچ جايی انتهای راه نيست؛ اين تمامش ماجرای زندگيست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت   توسط مسافر  | 

به كه بايد دل بست؟ به كه شايد دل بست؟

 

سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است

هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ

گرم، پاسخ گويد

نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ

قدمي، راه محبت پويد

***

خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست

همه گلچين گل امروزند

در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست

نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ

نقشه يي شيطانيست

در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ

حيله پنهانيست

***

از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟

ريشه عشق، فسرد

واژه دوست، گريخت

سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟

***

دست گرمي كه زمهر

بفشارد دستت

در همه شهر مجوي

گل اگر در دل باغ

بر تو لبخند زند

بنگرش، ليك مبوي

لب گرمي كه ز عشق

ننشيند بلبت

به همه عمر، مخواه

سخني كز سر راز

زده در جانت چنگ

بلبت نيز، مگو

***

درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن

درد خود را به دل چاه مگو

استخوان تو اگر آب كند آتش غم

آب شو،"آه"مگو

***

آسمان با من و ما بيگانه

زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه

« خويش » در راه نفاق

« دوست » در كار فريب

« آشنا » بيگانه

***

شاخه عشق، شكست

آهوي مهر، گريخت

تار پيوند، گسست

به كه بايد دل بست ؟

به كه شايد دل بست ؟ 

 

...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت   توسط مسافر  | 

خدایا مرا ببخش

 

از اينكه با همه بودم غير از تو

از اينكه احساسم بر عقلم غلبه كرد

از اينكه جايي كه حق با من نبود لجبازي كردم

از اينكه در حال سخن گفتن كسي بي اعتنا بودم

از اينكه صدايم كردند ولي خودم را به نشنيدن زدم

از اينكه تظاهر به دانستن مطلبي كردم كه اصلا آن را نمي دانستم

از اينكه رسوا شدن در دنيا برايم مشكل تراز رسوا شدن در آخرت بود

از اينكه موقع انجام گناه از يك طفل خجالت كشيدم ولي ازتو شرم ننمودم

از اينكه آنقدر كه به فكر آراستگي ظاهر خود بودم به آراستگي با طن نپرداختم

 

...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 فروردین1385ساعت   توسط مسافر  | 

گذار

می‌آییم و می ‌رویم
چون شهابی بر آسمان
و هم چون برف سنگینی بر زمین
چون موج شتابنده‌ای بر دریا
و بسان تنوره‌ي بادی در هوا
و چون کاروان خسته‌ای در صحرا؛
و از خود،در پناه شبی پُر ستاره
تنها مشتی خاکستر به جا می‌گذاریم
تا کاروان‌هایی که از قفا می‌آیند ،،،،،،،،،،،،
از هجرت ما بی‌خبر نمانند

گذار

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 فروردین1385ساعت   توسط مسافر  | 

« به ياد شبی بياد ماندني»

                                                

«.... و بعد از رفتنت....»

شبی از پشت يک تنهايی نمناک و بارانی ترا با لهجه گلهای نيلوفر صدا کردم.

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم.

پس از يک جست و جوی نقره‌ای در کوچه‌های آبی احساس

تو را از بين گلهايی که در تنهايی‌ام روييد با حسرت جدا کردم.

و تو در پاسخ آبی‌ترين موج تمنای دلم گفتی:

دلم حيران چشمانی است « رويايي»

و من تنها برای داشتن آن چشم

تو را در دشتی از تنهايی و حسرت رها کردم.

همين بود آخرين حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشمهايم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشيد وا کردم.

نمی‌دانم چرا رفتی؟!

نمی‌دانم چرا! شايد خطا کردم.

و تو بی‌آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی‌دانم کجا ،تا کی، برای چه؟

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می‌باريد.

و بعد از رفتنت يک قلب دريايی ترک برداشت.

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی‌خاکستری گم شد.

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می‌داشت

تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد.

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم جنس باران بود.

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی‌ام از دست خواهد رفت.

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار خواهم مرد.

و بعد از رفتنت درياچه بغضی کرد.

کسی فهميد تو نام مرا از ياد خواهی برد.

و من با آن که می‌دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته‌ی چشمان زيبای توام.

برگرد!

ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد.

و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:

تو هم در پاسخ اين بی‌وفايی

بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم!

و من در حالتی ما بين اشک و حسرت و ترديد

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است

و من در اوج پاييزی ترين ويرانی يک دل

ميان غصه‌ای از جنس بغض کوچک يک ابر

نمی‌دانم چرا؟ شايد به ياد روياهای آبی‌مان باز

« برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم »

      به ياد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 فروردین1385ساعت   توسط مسافر  | 

آموخته های کوچک من

 

آموخته ام که همیشه کسی هست که به ما احتیاج دارد.

آموخته ام که هیچ وقت هیچ وقت قضاوت نکنم.

آموخته ام که انسان های بزرگ هم اشتباه می کنند.

آموخته ام که همیشه همیشه بخندم.

آموخته ام که هرگز نگذارم کسی عصبانیتم را ببیند.

آموخته ام که به انسان ها مانند سکوی پرتاب نگاه نکنم.

آموخته ام که هرگاه که ترسیده ام ،شکست خورده ام.

آموخته ام که غرور انسان ها را هرگز نشکنم.

آموخته ام که هرگز وابسته کسی نباشم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 فروردین1385ساعت   توسط مسافر  | 

سال نو مبارك

 

            برآمد باد صبح و بوي نوروز              

به کام دوستان و بخت پيروز

مبارک بادت اين سال و همه سال

همايون بادت اين روز و همه روز

هفت سين

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 فروردین1385ساعت   توسط مسافر  | 

چقدر سرگرم زندگي شده ايم؟

 

نمي خواهيد نگاهي به نوشته پايين بياندازيد؟ مال من نيست ازيه نويسنده اروپايي ولي واقعا به خوندنش مي ارزه

 

ما امروزه خانه هاي بزرگتر اما خانواده هاي کوچکتر داريم؛ راحتي بيشتر اما زمان کمتر

 

مدارک تحصيلي بالاتر اما درک عمومي پايين تر ؛ آگاهي بيشتر اما قدرت تشخيص کمتر داريم

 

متخصصان بيشتر اما مشکلات نيز بيشتر؛ داروهاي بيشتر اما سلامتي کمتر

 

دون ملاحظه ايام را مي گذرانيم، خيلي کم مي خنديم، خيلي تند رانندگي مي کنيم، خيلي زود عصباني مي شويم، تا ديروقت بيدار مي مانيم، خيلي خسته از خواب برمي خيزيم، خيلي کم مطالعه مي کنيم، اغلب اوقات تلويزيون نگاه مي کنيم و خيلي بندرت دعا مي کنيم

 

چندين برابر مايملک داريم اما ارزشهايمان کمتر شده است. خيلي زياد صحبت مي کنيم، به اندازه کافي دوست نمي داريم و خيلي زياد دروغ مي گوييم

 

زندگي ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگي کردن را ؛ تنها به زندگي سالهاي عمر را افزوده ايم و نه زندگي را به سالهاي عمرمان

 

ما ساختمانهاي بلندتر داريم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه هاي پهن تر اما ديدگاه هاي باريکتر

 

بيشتر خرج مي کنيم اما کمتر داريم، بيشتر مي خريم اما کمتر لذت مي بريم

 

ما تا ماه رفته ايم و برگشته ايم اما قادر نيستيم براي ملاقات همسايه جديدمان از يک سوي خيابان به آن سو برويم

 

فضا بيرون را فتح کرده ايم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ايم اما نه تعصب خود را

 

بيشتر مي نويسيم اما کمتر ياد مي گيريم، بيشتر برنامه مي ريزيم اما کمتر به انجام  مي رسانيم

 

عجله کردن را آموخته ايم و نه صبر کردن، درآمدهاي بالاتري داريم اما اصول اخلاقي پايين تر

 

کامپيوترهاي بيشتري مي سازيم تا اطلاعات بيشتري نگهداري کنيم، تا رونوشت هاي بيشتري توليد کنيم، اما ارتباطات کمتري داريم. ما کميت بيشتر اما کيفيت کمتري داريم

 

اکنون زمان غذاهاي آماده اما دير هضم است، مردان بلند قامت اما شخصيت هاي پست، سودهاي کلان اما روابط سطحي

 

فرصت بيشتر اما تفريح کمتر، تنوع غذاي بيشتر اما تغذيه ناسالم تر؛ درآمد بيشتر اما طلاق بيشتر؛ منازل رويايي اما خانواده هاي از هم پاشيده

 

بدين دليل است که پيشنهاد مي کنم از امروز شما هيچ چيز را براي موقعيتهاي خاص نگذاريد، زيرا هر روز زندگي يک موقعيت خاص است

 

در جستجو دانش باشيد، بيشتر بخوانيد، در ايوان بنشينيد و منظره را تحسين کنيد بدون آنکه توجهي به نيازهايتان داشته باشيد

 

زمان بيشتري را با خانواده و دوستانتان بگذرانيد، غذاي مورد علاقه تان را بخوريد و جاهايي را که دوست داريد ببينيد

 

زندگي فقط حفظ بقاء نيست، بلکه زنجيره اي ازلحظه هاي لذتبخش است

 

از جام کريستال خود استفاده کنيد، بهترين عطرتان را براي روز مبادا نگه نداريد و هر لحظه که دوست داريد از آن استفاده کنيد

 

عباراتي مانند ”يکي از اين روزها“ و ”روزي“ را از فرهنگ لغت خود خارج کنيد. بياييد نامه اي را که قصد داشتيم ”يکي از اين روزها“ بنويسيم همين امروز بنويسيم

 

بياييد به خانواده و دوستانمان بگوييم که چقدر آنها را دوست داريم. هيچ چيزي را که مي تواند به خنده و شادي شما بيفزايد به تاُخير نيندازيد

 

هر روز، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شما نميدانيد که شايد آن مي تواند آخرين لحظه باشد

 

اگر شما آنقدر گرفتاريد که وقت نداريد پيام عشق خود را براي کسي كه دوست داريد بفرستيد، و به خودتان مي گوييد که ”يکي از اين روزها“ آنرا خواهم فرستاد، فقط فکر کنيد ... ”يکي از اين روزها“ ممکن است شما اينجا نباشيد که آنرا بفرستيد

                                                       گل

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 اسفند1384ساعت   توسط مسافر  | 

خوشا با نام مولا باده خوردن

 

به نام دل،به نام شاهد و مي،به نام تار و تنبور و دف و ني،به نام عاشقان لاابالي،به نام همنشينان خيالي،به نام دستهاي جام بردار،به نام عاشقان رفته بردار،به نام مجلس بزم شبانه،به نام سرور اين آشيانه، خوشا جامي كه مولا در كفم داد،به دستي مي به ديگر او دفم داد،خوشا رقصان درآيم من به كوي اش،ببوسم دست و رخسار نكويش ،خوشا آن دم كه از او مينويسم،ز رقص و ذكر ياهو مينويسم، صدايم داد تا از او بخوانم،كه من هم درد غربت را بدانم،خوشا با نام مولا باده خوردن،چو درويشان عاشق جان سپردن،به حق باده نوشان مي حلال است،ز مستي افتخاري بي زوال است،به دور اولم ساقي ولي بود، ولي ديدم كه ذكرش يا علي بود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 بهمن1384ساعت   توسط مسافر  |